امشب به هیشکی رو نزن ٬به هیشکی از غمات نگو !
نزار که هیچ غریبه ای بشه با اشکات روبه رو
امشب نفس نکش ولی نفس کشیدنو بفهم!
چشماتو رو هم بزارو معنی دیدنو بفهم
جواب هیشکی رو نده تمام درها رو ببند
گریه کن و با گریه هات به روی گریه ها بخند
گلایه کن از خودتوُ ٬از همه بود ونبود
بگو ! به آسمون بگو که هیشکی عاشقت نبود!
بگو که ساده بودی و سادگی کردی با همه
ببین که تصویر خودت٬ تو آینه ها چه مبهمه
امشب فقط گریه بکن٬ ضجه بزن بی هم نفس!
پرنده ای و آسمون برات شده مثل قفس
گلایه کن از همه چیز اشک غریبگی بریز
دور همه خط بکش و به هیچکسی نگو عزیز!!!
![]()
در اتاقي كه پر است از ابر و مه
دستهايم بوي باران ميدهد
عكس من در قاب ميخندد به من
خندهاش بوي دبستان ميدهد
بوي باد از كوچه ميآيد ، و من
در اتاقم چاي را دم كردهام
با بخار گرم چايي ، سقف را
پر زباغ سرد شبنم كردهام
لحظه افطار وقتي ميرسيد
سفره پر ميشد ز عطر گل ياس
لحظهاي احساس ميكردم كه من
نور دارم بر تنم جاي لباس
سبز ميشد با پدر ، باغ دعا
نرم ميخواند از كتابي آشنا
با فطير تازه مادر ميرسيد
دستهايش داشت بوي ربّناماه رمضان رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم
شبهای من همیشه از آغوش تو پرند
وقتی پر اند از تو ورای تصورند
چشمان تو سیاهی را گر گرفته اند
خورشید را به باد تمسخر گرفته اند
برقی که چشمهای تو دارد فریب نیست
از چشمهات هرچه بگویی عجیب نیست
تقصیر ماه نیست اگر مست می شوم
من هر روز از حضور تو سر مست می شوم
شبهای من مماس تنت می شود عزیز
نور اتاق پیرهنت می شود عزیز
کوتاه پرسخاوت دامن چکار می کنی؟
موی بلند بافته چه می کنی؟
برقی که چشمهای تو دارد دروغ نیست
شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست
شبهای من چقدر از آغوش تو پرند
شبهای من همیشه ورای تصورند
اما همین که خورشید از راه می رسد
دلشوره های تردید از راه می رسد
هی فکر می کنم نکند خواب دیده ام
حالم گرفته آه چه بد خواب دیده ام
هر لحظه چشم باز کنم تار می شوی
پس با زمخت دست که بیدار می شوی
ای وای اگر که ناز کند صورت مرا
ای کاش شعله ور نکند غیرت مرا
حیف است گونه هات که بوسیده می شود
با لمس دستهاش خراشیده می شود
کوتاه پر سخاوت دامن چه می کنی؟
موی بلند بافته با من چه می کنی؟
اندام زبر او را تن پوش می شوی
با قاتلم دوباره هم آغوش می شوی
فریاد ، ناله می شوم و عشق می کنی
در خود مچاله می شوم و عشق می کنی
از غم چشانده اید به من هرچه هست را
تحقیر و سر به زیری بعد از شکست را
وقتی فرو بریزد از مرگ دور نیست
این سنگ ریزه دیگر کوه غرور نیست
هرچند عاشقت شد از آغاز داستان
تا لحظه های آخر تا مغز استخوان
راضی نبود راحتی اش سختی ات شود
هرگز نخواست مانع خوشبختی ات شود
حالا که بی من راضی تری برو
هرچند آبروی مرا می بری برو

داشتم از تو می نوشتم که یهو گریه شروع شد
دل دیوونه عاشق با خیالت رو به رو شد
چیکه کرد رو تن کاغذ اشک دیوونگی من
شد ترانه همیشه غم بی خونگی من
داشتم از تو می نوشتم که دلم یاد تو افتاد
گریه های بی بهونه درد بی کسیمو لو داد
با تو از تو می نوشتم روی برگه های خسته
بگو امشب تو کجایی ؟ نازنین دلم شکسته!
داشتم از تو می نوشتم که ستاره از تو پرسید
شب نشست روی نگاهم وقتی اشکای منو دید
عمریه تو خاطراتم جای تو سه نقطه چینه
یاد تو خیلی عزیزه زندگی همش همینه...

چرا هرگز نمی خواهی بفهمی دوستت دارم
مدام این پا و آن پا می کنی تا دست بردارم
دروغ است این که می گویند و باور می کنی آن را
که من در خواب غفلت نیستم همواره بیدارم
مگر جنس است احساسم که در بازار بفروشم
و دست از روی خود خواهی به روی دست بگذارم
اگر عشق است تنها اشتباهم هرچه باداباد
من این دیوانگی را می پذیرم دوستش دارم

بهار می شوم
با چشم های تو
که سوسو می زنند
ستارگی هايت را
لابه لای
ابرهايی که می بارند
بهار
بهار
بهار
...
نفس می کشم
سرسبزی ات را
بهارانه...
نوروزی...

تقدیم به سفیدی چشم سیاه تو
ای خانه ام خراب نخستین نگاه تو
صد بار گفته بودم و این بار آخر است
تکرار اثر نکرده که تکرار آخر است
من بی تو هشتمین شب هر هفته ام بدان
در باتلاق مرگ فرو رفته ام بدان
دودی به جای مانده از این چوب نیمه سوز
جان مرا گرفته ای و زنده ام هنوز
یک شب نشد که با من مشتاق سر کنی
با یک نگاه داغ مرا تازه تر کنی
جز حسرت آنچه مانده از این عشق بی کران
از من دریغ کردی و دادی به دیگران
ای آشنا از همه عالم غریبتر
با دشمنان هم از من عاشق نجیب تر
ای عشق در نگاه تو تکرار اشتباه
از قید دل رها شدن آسان ترین گناه
طوفان سهمگین بلا بس نمی کنی؟
تندیس کبر و ناز وریا بس نمی کنی!
حالا که خوب بر خر شیطان سواره ای
با مرگ این پیاده ببینم چکاره ای
من می روم که خواب تو آسوده تر شود
دستت به خون ناحقی آلوده تر شود
تا باورت شود که همه هستی منی
وقتی تو را نداشته باشم چه بودنی
یک بار عاشقت شدم آن هم تمام شد
این ماجرا به قیمت جانم تمام شد
من را به گور خاطره بسپر و برو
این حجم زرد را به خدا بسپر و برو
در زیر خاک جسم مرا دربه در نکن
فردا هم از کنار مزارم گذر نکن
بگذار تا برای خودم مردگی کنم
فکری به حال این همه آزردگی کنم
بدرود ای همیشه بهار ای همیشه شاد
یک روز خوب زندگی ات مثل من مباد
جز ماشه ای که دست غرورت چکانده است
چیزی برای دادن از کف نمانده است

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی ناگهان از راه برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوستش داشته به آن برسد
رها کنی بروند دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه نفرین نمی کنم نکند
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند فقط زود آن زمان برسد
نجمه زارع

امام حسين (ع) بيشتر از آب تشنه ي لبيك بود
افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند
و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند
<< شهادت سرور و سالار شهيدان تسليت باد >>

دستی تکان بده حالا که می روی
دلتنگ می شوم تنها که می روی
پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت می خواندمش که تو
تو با که می روی
لختی نگاه کن در چشم های من حالا بگو کجاست آنجا که می روی
نفرین نمی کنم شاید ببینمت
دنیا به کام تو هرجا که می روی
یک لحظه صبر کن شاید ندیدمت دستی تکان بده حالا که می روی
دستی تکان نداد وقتی دلم شکست
باور نمی کنم شاید نداشت دست
هرچند می شنید فریاد های دل اما غریبه وار از کوچه رخت بست
من با خیال او اینجا نشسته ام
او بی خیال من با دیگری نشست
دیریست مانده ام بیهوده منتظر ای کاش می رسید یارم ز دوردست
هرگز ندیدمش اما هنوز هم
باور نمی کنم شاید نداشت دست

سلام به همه دوستای گلم که به منو وبلاگم سر می زنند
شاید این آپ آخر من باشه یا حداقل تا چند ماه دیگه نتونم آپ کنم
اگه اذیتتون کردم یا از من دلخور و ناراحتین منو ببخشین
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین![]()
![]()
![]()
![]()




